پشه ای در استکان آمد فرود تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود کودکی -از شیطنت- بازی کنان بست با دستش دهان استکان! پشه دیگر طعمه اش را لب نزد جست تا از دام کودک وا رهد خشک لب، میگشت، حیران، راه جو زیر و بالا ، بسته هر سو راه او روزنی میجست در دیوار و در تا به آزادی رسد بار دگر هر چه بر جست تکاپو می فزود راه بیرون رفتن از چاهش نبود آنقدر کوبید بر دیوار سر تا فرو افتاد خونین بال و پر جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ لیک آزادی گرامی تر ، عزیز
عشق صدای فاصله هاست ......
ما را در سایت عشق صدای فاصله هاست ... دنبال میکنید